نظریه گاتری

نظریههای یادگیری اكثرا كوششهایی است برای تعیین قوانینی كه به وسیله آنها محركها و پاسخها باهم تداعی میشوند،[1]و نظریه یادگیری ادوین ری گاتری (Edwin Ray Guthrie: 1886-1959) روانشناس آمریكایی هم در همین راستا تدوین شده اس

نظریههای یادگیری اكثرا كوششهایی است برای تعیین قوانینی كه به وسیله آنها محركها و پاسخها باهم تداعی میشوند،[1]و نظریه یادگیری ادوین ری گاتری (Edwin Ray Guthrie: 1886-1959) روانشناس آمریكایی هم در همین راستا تدوین شده اس

آزمایش
«آلبرت کوچولو» یکی از آزمایشهای معروف روانشناسی است که توسط جان واتسون، روانشناس
رفتارگرا، و یکی از دانشجویانش به نام روزالی راینور صورت گرفته است. پیش از آن،
ایوان پاولوف، فیزیولوژیست روسی، با آزمایشی که بر روی سگها انجام داده بود،
فرایند شرطیسازی را نشان داده بود. واتسون علاقهمند بود پژوهش پاولوف را گسترش
داده و نشان دهد که واکنشهای هیجانی قابل شرطیسازی کلاسیک در افراد است.
کسی که در این آزمایش شرکت داده شد،
کودکی بود که واتسون و راینور او را «آلبرت بی» مینامیدند امّا امروزه بیشتر به
نام آلبرت کوچولو معروف است. واتسون و راینور هنگامی که آلبرت در سن 9 ماهگی بود
او را در معرض تعدادی محرک شامل یک موش سفید، یک خرگوش، یک میمون، نقابهای مختلف
و روزنامه آتش گرفته قرار دادند و واکنشهای او را مشاهده کردند. آلبرت در ابتدا
هیچ ترسی از اشیائی که به او نشان داده میشد نشان نداد.
دفعه بعد، هنگامی که موش به آلبرت
نشان داده شد، واتسون با کوبیدن چکش بر یک لوله فلزی صدای بلندی ایجاد کرد.
طبیعتاً کودک پس از شنیدن صدای بلند شروع به گریه کرد. پس از چند بار همزمان کردن
موش سفید با صدای بلند، آلبرت هر بار که موش را میدید شروع به گریه میکرد.
واتسون و راینور مینویسند: «کودک بلافاصله بعد از دیدن موش سفید شروع به گریه میکرد.
تقریباً بلافاصله به سرعت به پهلوی چپ میپیچید، خود را روی چهار دست و پا بلند میکرد
و به سرعت دور میشد به نحوی که گرفتنش قبل از آن که به لبه میز برسد مشکل بود.»
عناصر
شرطیسازی کلاسیک در آزمایش آلبرت کوچولو
آزمایش آلبرت کوچولو مثالی است از این
که چگونه شرطیسازی کلاسیک میتواند بر روی واکنش هیجانی تاثیر بگذارد.
محرک خنثی:
موش سفید
محرک غیرشرطی: صدای بلند
واکنش غیرشرطی: ترس
محرک شرطی:
موش سفید
واکنش شرطی:
ترس
واتسون و راینور علاوه بر نشان دادن
این که واکنشهای هیجانی در انسانها میتواند شرطی شود، همچنین مشاهده کردند که
«تعمیم محرکها» اتفاق میافتد. آلبرت، پس از شرطیسازی، نه تنها از موش سفید میترسید
بلکه از انواع گستردهای از اشیاء سفید رنگ مشابه نیز میترسید. به عنوان مثال از
کت سفید رنگ راینور و لباس سفید آزمایشگاه واتسون نیز میترسید.
انتقادهایی
بر آزمایش آلبرت کوچولو
با وجودی که این آزمایش یکی از معروفترین
آزمایشهای روانشناسی است و در تمام درسهای اولیه روانشناسی تدرس میشود، امّا
مورد انتقادهای گستردهای نیز واقع شده است. نخست، طراحی آزمایش به دقت صورت
نگرفته است. و دیگر این که آزمایش اصول اخلاقی را رعایت نکرده است. امروزه با توجه
به استانداردهای اخلاقی موجود، آزمایش آلبرت کوچولو قابل تکرار نیست.
چه
بر سر آلبرت کوچولو آمد؟
این پرسش که « چه بر سر آلبرت کوچولو
آمد» برای مدتی طولانی به صورت یکی از رازهای رشته روانشناسی بود.
واتسون و راینور نتوانستند ترس شرطی کودک را از بین ببرند زیرا مادرش بلافاصله پس
از خاتمه آزمایش او را با خود برد. برخی حدس میزدند که کودک با هراس عجیبی از
اشیاء سفیدرنگ رشد خواهد کرد.
امّا اخیراً هویت واقعی آلبرت کوچولو
کشف شد. در گزارشی که در مجله «آمریکن سایکولوژیست» منتشر شده است، دکتر هال بک پس
از هفت سال تحقیق به این کشف نائل آمده است. پس از ردگیری محل اصلی آزمایش و هویت
واقعی مادر آلبرت، مشخص شد که آلبرت کوچولو در واقع پسر بچهای به نام داگلاس مریت
بوده است. امّا داستان، پایان خوشی نداشت.
داگلاس در 10 مِی 1925 در سن 6 سالگی به مرض هیدروسفالی (افزایش حجم مایع مغزی)
درگذشت. دکتر بک مینویسد: «پژوهش هفت ساله ما طولانیتر از عمر پسر بچه کوچک بود.

كلارك لئونارد هال
(Clark Leonard Hull: 1884-1925) یكی از روانشناسان
معروف آمریكایی، پژوهشهای پردامنهای در مورد آزمون استعدادها، تلقینپذیری، خواب
مصنوعی و بهویژه یادگیری انجام داده است. كتابهای اساس رفتار (1951)، روانشناسیهای
متعارض یادگیری (1935) و اصول رفتار (1943) او نفوذ انكارناپذیری در روند روانشناسی
قرن بیستم آمریكا به جای گذاشته است.[1]
در سال 1930 كه شهرت و اهمیت كار ثرندایك در مورد آزمایش و خطا در روانشناسی یادگیری رو به كاهش نهاد، هال با نظریه معروف خود به نام كاهش سایق (Drive Reduction) بر بنیاد تقویت نخستین (Primary Reinforcement) شهرت یافت.[2]


ادوارد لی سرندایک ( Edward Lee Thorndik) در سال ۱۸۷۴ در ایالات متحده آمریکا به دنیا آمد و در سال ۱۹۴۹ میلادی درگذشت.او یکی از مهمترین پژوهشگران در تدوین روانشناسی حیوانی بود. او نظریه عینی و ماشینی یادگیری را تدوین کرد که بر رفتار آشکار تاکید می ورزید.او بر این باور بود که روانشناسی باید رفتار را مطالعه کند نه عناصر ذهنی یا تجربه هوشیار را در هر شکل که باشد. سرندایک پیوندگرایی را که یک رویکرد آزمایشی به تداعی گرایی بود و از دیدگاههای سنتی بسیار فاصله داشت به وجود آورد.
ثورندایک
یکی از نظریهپردازان یادگیری، که از مؤثرترین روانشناسان در توسعهی روانشناسی حیوانی است، ادوراد.لی ثورندایکمیباشد. روانشناسان، ثورندایک را بیشتر به عنوان یک متخصص یادگیری میشناسند…
یادگیری، اساس رفتار آدمی بوده و اکثر رفتارهای آدمی حاصل یادگیری میباشد. انسان از طریق یادگیری روی محیط خود تاثیر گذاشته و از آن تاثیر میپذیرد. فرآیند یادگیری از آغاز تولد انسان شروع شده و تا پایان عمر او ادامه دارد و ساحتهای فراوانی از یادگرفتن، سخن گفتن تا رفتار اجتماعی و پرورش، عقلانی، عاطفی، روحی، اخلاقی و … را شامل میشود.
بخش دیگری از روان انسان را نماد روان
(یا عنصر مادینه در روان مردان و عنصر نرینه در روان زنان) تشکیل میدهد.
عنصر مادینه در تجسم تمامی گرایشهای روانی
زنانه در روح مردان است. دستهای از این گرایشات عبارتند از: احساسات، خلق و خویهای
مبهم، کشف و شهودهای پیامبرگونه، حساسیتهای دور از منطق، عشقهای شخصی و ... .
یکی از بهرههای مهمی که عنصر مادینه در روان مردان دارد، همان بحث الهام است که در نهایت آثار هنری محصولی از آن است. روان انگاره یا همان نماد ـ روان، همواره بر شخصی با جنسیت مخالف ظهور مییابد. روانانگاره بیشتر در رؤیاها